تبليغاتX
Voice Of Ocean

Voice Of Ocean

دوستی


دوستی


دل من دیر زمانی ست که می پندارد:
« دوستی » نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را
-دانسته-
بیازارد!

در زمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار،
هر سخن ، هر رفتار،
دانه هایی ست که می افشانیم
برگ و باری ست که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش « مهر » است .

گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری ، غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند
- شادی روح تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ، عطر افشان
گلباران باد . . .


فریدون مشیری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 4:53  توسط شهرام  | 


من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌صفت باشم

من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،

من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،

چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است

و تو هم به یاد داشته باش:

من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام،

تو را دیگرى باید برایت بسازد و

تو هم به یاد داشته باش

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،

تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه

ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.

می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم،

چرا که ما هر دو انسانیم.

این جهان مملو از انسان‌هاست،

پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،

حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،

دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،

نه حسودى و نه دشمنى و نه حتا رقیبى،

من قابل ستایشم، و تو هم.

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى

همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،

اما همگى جایزالخطا.

نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،  و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 16:7  توسط شهرام  | 

پاییز میشوم گاهی...




راهی برای رفتن

نفسی برای بریدن

كوله بارم بر دوش

مسافر میشوم گاهی...

عشقی برای خواندن

بغضی برای شكفتن

خاطراتم در دست

بازیچه میشوم گاهی...

نگاهی در راه

اعتمادی پرپر

پاهایم خسته

هوایی میشوم گاهی...

فكرهای كوتاه

صبری طولانی

صدایی در باد

زمستان میشوم گاهی...

روزهای رفته

ماه های مانده

تقویم ام بی تاب

دلم تنگ میشود گاهی...

جای پایی سرد

رد پایی گنگ

در این سایه ی تنهایی

چه بی رنگ میشوم گاهی...

+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 12:42  توسط شهرام  | 

ای جان خردمندان گوی خم چوگانت

ای جان خردمندان گوی خم چوگانت       بیرون نرود گویی کافتاد به میدانت

روز همه سر برکرد از کوه و شب ما را     سر برنکند خورشید الا ز گریبانت

جان در تن مشتاقان از ذوق به رقص آید  چون باد بجنباند شاخی ز گلستانت

دیوار سرایت را نقاش نمی‌باید             تو زینت ایوانی نه صورت ایوانت

هر چند نمی‌سوزد بر من دل سنگینت    گویی دل من سنگیست در چاه زنخدانت

جان باختن آسانست اندر نظرت لیکن     این لاشه نمی‌بینم شایسته قربانت

با داغ تو رنجوری به کز نظرت دوری         پیش قدمت مردن خوشتر که به هجرانت

ای بادیه هجران تا عشق حرم باشد      عشاق نیندیشند از خار مغیلانت

دیگر نتوانستم از فتنه حذر کردن           زان گه که درافتادم با قامت فتانت

شاید که در این دنیا مرگش نبود هرگز    سعدی که تو جان دارد بل دوستتر از جانت

بسیار چو ذوالقرنین آفاق بگردیدست      این تشنه که می‌میرد بر چشمه حیوانت


سعدی

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 19:30  توسط شهرام  | 

پر کن پیاله را ...

پر كن پياله را
كين آب آتشين
ديريست ره به حال خرابم نمي‌برد

اين جام‌ها كه در پي هم مي‌شوند
درياي آتش است كه ‌ريزم به كام خويش
گردآب مي‌ربايد و آبم نمي‌برد

من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بيكران عالم پندار رفته‌ام
تا دشت پر ستاره‌ي انديشه‌هاي گرم
تا مرز ناشناخته‌ي مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره‌هاي گريز پا
تا شهر يادها
ديگر شراب هم جز تا كنار بستر خوابم نمي‌برد

هان اي عقاب عشق!
از اوج قله‌هاي مه آلود دوردست
پرواز كن به دشت غم‌انگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
آن بي ستاره‌ام كه عقابم نمي برد

در راه زندگي
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
با اينكه ناله مي‌كشم از دل كه :
آب ... آب ...
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد

پر كن پياله را


فریدون مشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 17:28  توسط شهرام  |